تبلیغات
باران

باران

و ناگهان چه زود دیر می شود

 
 

خـسـته، افـتـاده ز پـا، آمده زانو مى زد

مـشـكلى داشت به آقاى خودش رو مى زد

مى چكید از سر و رویش عرق شرم به خاك

مـشـت هـا واشده و پنجه به گیسو مى زد

دامـنـى داشـت پر از خاطره تیره و تـلخ

دسـت در دامـن آن ضـامـن آهو مى زد

هـمنوا با در و دیوار در آن عصمت محض

نـالـه یـا عـلـى و ضـجه یاهو مى زد

نـم نمك بارشى از مهر به جانش مى ریخت

كـفـتـرى بـر سر ذوق آمده قوقو مى زد

پـاك مـى شـد دلـش از غصه ناپاكى ها

خـادمى داشت در این فاصله جارو مى زد

فـرصـتى بود و درنگى و بجا مانده هنوز

شـعـله اى شعر كه در آینه سوسو مى زد

علیرضا كاشى پور محمدى

..................................................................................    ...    .....................................................................

كاش یك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

ریزه خوار مشرق خوان دو چشمت می‌شدم

كـاش یك شب می‌گذشتم از فراز چشم تو

كـاش یـك شب می‌سرودم گنبد زرد تو را

گرم گلگشـت خـراسان دو چشمت می‌شدم

فارغ از دنیا، غزلخوان دو چشمت می‌شدم

كاش یك شب می‌نشستم بر ضریح چشم تو

صحن و ایوان تو را اى كاش جارو می‌زدم

بـاز هـم پـابـند پیمان دو چشمت می‌شدم

چـون كـبوترها نگهبان دو چشمت می‌شدم

ضـامن آهـوست چشمان دو شهد روشنت

كـاش آهـوى بـیابان دو چشمت می‌شدم

كاش یك شب معرفت می‌چیدم از چشمان تو

غـرق در دریاى عرفان دو چشمت می‌شدم

كـاش یك شب می‌شدم خیس نگـاه سبز تو

كاش یك شب نور می‌نوشیدم از چشمان تو

سخت شیرین است طعم روشن چـشمان تو

شـاهد اعـجاز بـاران دو چشمت می‌شدم

مـی‌درخشیدم، چراغان دو چشمت می‌شدم

كاش یك شب باز مهمان دو چشمت می‌شدم

رضا اسماعیلی


نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391ساعت 12:38 ق.ظ توسط باران | نظرات ()

 آیت الله محمد علی اراکی فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت
خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت
نه
با تعجب پرسیدم
پس راز این مقام چیست؟
جواب داد
هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

 


نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت 1391ساعت 08:44 ق.ظ توسط باران | نظرات ()

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

«ان الله لیغضب لغضب فاطمة ویرضی لرضاها; بی شک خداوند با خشم فاطمه علیها السلام به خشم می آید و با خشنودی او خشنود می شود .»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

«... ففاطمة حوراء انسیة وکلما اشتقت الی رائحة الجنة شممت رائحة ابنتی فاطمة علیها السلام;  فاطمه علیها السلام حوریه ای است به صورت انسان که من هر گاه مشتاق بوی بهشت می شوم، دخترم فاطمه علیها السلام را می بویم .»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

«رائحة الانبیاء رائحة السفرجل ورائحة الحور العین رائحة الآس ورائحة الملائکة رائحة الورد ورائحة ابنتی فاطمة الزهراء رائحة السفرجل والآس والورد ... ;  بوی پیامبران بوی به و بوی حورالعین بوی آس و بوی فرشتگان بوی گل سرخ است، ولی بوی دخترم فاطمه علیها السلام بوی به و آس و گل سرخ روی هم است .»

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند:

«... یا فاطمة ابشری فلک عندالله مقام محمود تشفعین فیه لمحبیک وشیعتک;  ای فاطمه علیها السلام مژده باد! که در پیشگاه خدا مقامی شایسته داری که در آن مقام برای دوستان و شیعیانت شفاعت می کنی .»


الامالی، شیخ مفید، ص 94

التوحید، شیخ صدوق، ص 117 .

بحارالانوار، ج 66، ص 177 .

بحارالانوار، ج 76، ص 359 .



نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391ساعت 09:35 ق.ظ توسط باران | نظرات ()

این دل بی تاب را بگو كه فاطمه هست، نمرده است. ای جلوه خدا! ای یادگار رسول زیستن، بی تو چه سخت است. و ماندن بی تو چه دشوار . این مرگ، مرگ تو نیست. مرگ عالم است. حیات بی تو، حیات نیست. فاطمه جان! حضور تو مرهمی بود بر جراحت فقدان رسول.

 اما ... اكنون من اینهمه تنهایی را به كجا برم؟

اكنون با رفتن او من خستگی های گذشته را هم بر دوش خودم احساس می كنم.

 خسته خدا! چقدر خسته ام .

غم به جراحت می ماند، یكبار، می آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست  و در این میانه، نمك روی زخم واستخوان لای زخم و زخم بر زخم، حكایتی دیگر است. حكایتی كه نه می شود گفت و نه می توان نهفت. حكایت آتشی كه می سوزاند، خاكستر می كند، اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.

ای وای این تورم بازو از چیست؟ ..... این همان حكایت جگر سوز تازیانه وبازوست.

چطور من بدنی نازنین این عزیز را شستشو كنم؟! آب بریز اسماء! كاش آبی بود كه آتش این دل سوخته را خاموش می كرد، ای اشك بیا! بیا كه اینجاست جای گریستن. ای علی تو سزاوار تری برای گریستن كه فاطمه، فاطمه ی تو بوده است.

فاطمه! گفته بودی بدنت را از روی لباس بشویم؟ عزیز دل! كسی كه دل دارد بی یاری چشم و دست هم درد را می فهمد. ای خدا! این غسل نیست، شستن نیست، مرور مصیبت است. دوره كردن درد است. تداعی  محنت است. ای وای از حكایت  محسن! حكایت فاطمه وآن درو دیوار ! حكایت آن میخهای آهنین با بدنی نحیف وخسته وبیمار! حكایت آن آتش با آن تن تب دار حكایت آن دست پلید با این گونه و رخسار ! حكایت آنهمه مصیبت با این دل بی قرار! آرامتر اسماء! دست به سادگی از این همه جراحت عبور نمی كند، دل چطور اینهمه مصیبت را مرور كند؟!

 چه صبری داشتی تو ای فاطمه ! و چه صبری داری تو ای خدای فاطمه!

 چه شبی است امشب خدایا؟ لا حول ولا قوه الا باله.... 

 من  لب ببندم از سخن گفتن تا علی بال بگشاید بر روی مزار تو. این تو واین علی واین نگاه همیشه مشتاق من.


نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت 1391ساعت 04:42 ب.ظ توسط باران | نظرات ()

دستهای خالی را اینجا پر کنید

اینجا رحمت حق جاریست

نه مثل باران مانند رود

اعوذ و بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

یَا مُمْتَحَنَهُ امْتَحَنَکِ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَکِ فَوَجَدَکِ لِمَا امْتَحَنَکِ

صَابِرَهً وَ زَعَمْنَا أَنَّا لَکِ أَوْلِیَاءُ وَ مُصَدِّقُونَ وَ صَابِرُونَ لِکُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ

أَبُوکِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ أَتَى (أَتَانَا) بِهِ وَصِیُّهُ‏ فَإِنَّا نَسْأَلُکِ إِنْ کُنَّا صَدَّقْنَاکِ

إِلاَّ أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِیقِنَا لَهُمَا لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنَا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنَا بِوِلاَیَتِکِ‏

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ نَبِیِّ اللَّهِ‏

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ حَبِیبِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ خَلِیلِ اللَّهِ‏

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ صَفِیِّ اللَّهِ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَمِینِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ خَیْرِ خَلْقِ اللَّهِ‏

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِیَاءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ مَلاَئِکَتِهِ‏

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ خَیْرِ الْبَرِیَّهِ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ‏

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا زَوْجَهَ وَلِیِّ اللَّهِ وَ خَیْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ‏

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَهُ الشَّهِیدَهُ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الرَّضِیَّهُ الْمَرْضِیَّهُ السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْفَاضِلَهُ الزَّکِیَّهُ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْحَوْرَاءُ الْإِنْسِیَّهُ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا التَّقِیَّهُ النَّقِیَّهُ السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمُحَدَّثَهُ الْعَلِیمَهُ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمَظْلُومَهُ الْمَغْصُوبَهُ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الْمُضْطَهَدَهُ الْمَقْهُورَهُ

السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا فَاطِمَهُ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ

صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکِ وَ عَلَى رُوحِکِ وَ بَدَنِکِ‏

أَشْهَدُ أَنَّکِ مَضَیْتِ عَلَى بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّکِ وَأَنَّ مَنْ سَرَّکِ فَقَدْ سَرَّرَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏

وَ مَنْ جَفَاکِ فَقَدْ جَفَا رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏

وَ مَنْ آذَاکِ فَقَدْ آذَى رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏

وَ مَنْ وَصَلَکِ فَقَدْ وَصَلَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏

وَ مَنْ قَطَعَکِ فَقَدْ قَطَعَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏

لِأَنَّکِ بَضْعَهٌ مِنْهُ وَ رُوحُهُ الَّذِی بَیْنَ جَنْبَیْهِ کَمَا قَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏

أُشْهِدُ اللَّهَ وَ رُسُلَهُ وَ مَلاَئِکَتَهُ أَنِّی رَاضٍ عَمَّنْ رَضِیتِ عَنْهُ سَاخِطٌ عَلَى مَنْ سَخِطْتِ عَلَیْهِ‏

مُتَبَرِّئٌ مِمَّنْ تَبَرَّأْتِ مِنْهُ مُوَالٍ لِمَنْ وَالَیْتِ مُعَادٍ لِمَنْ عَادَیْتِ‏ مُبْغِضٌ لِمَنْ

أَبْغَضْتِ مُحِبٌّ لِمَنْ أَحْبَبْتِ وَ کَفَى بِاللَّهِ شَهِیداً وَ حَسِیباً وَ جَازِیاً وَ مُثِیباً

التماس دعا


نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1391ساعت 02:28 ب.ظ توسط باران | نظرات ()

متن آیت‌الکرسی که آیه ۲۵۵ سوره بقره است و همچنین آیات ۲۵۶ و ۲۵۷ سوره بقره که به خواندن آن‌ها نیز توصیه شده به قرار زیر است:

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ وَ لاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ *(۲۵۵)*

لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَیَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ *(۲۵۶)* اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ *(۲۵۷)*

صدق الله العّلی العّظیم

«خداست كه معبودى جز او نیست؛ زنده و برپادارنده است؛ نه خوابى سبك او را فرو مى‌گیرد و نه خوابى گران؛ آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، از آنِ اوست. كیست آن كس كه جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت كند؟ آنچه در پیش روى آنان و آنچه در پشت سرشان است مى‌داند. و به چیزى از علم او، جز به آنچه بخواهد، احاطه نمى‌یابند. كرسى او آسمانها و زمین را در بر گرفته، و نگهدارى آنها بر او دشوار نیست، و اوست والاى بزرگ. * در دین هیچ اجبارى نیست. و راه از بیراهه بخوبى آشكار شده است. پس هر كس به طاغوت كفر ورزد، و به خدا ایمان آورد، به یقین، به دستاویزى استوار، كه آن را گسستن نیست، چنگ زده است. و خداوند شنواى داناست. * خداوند سرور كسانى است كه ایمان آورده‌اند. آنان را از تاریكیها به سوى روشنایى به در مى‌برد. و [لى‌] كسانى كه كفر ورزیده‌اند، سرورانشان [همان عصیانگران=] طاغوتند، كه آنان را از روشنایى به سوى تاریكیها به در مى‌برند. آنان اهل آتشند كه خود، در آن جاودانند.»
اهمیت 

در حدیثی از پیامبر اسلام، محمد خطاب به علی ابن ابی طالب دربارهٔ آیت‌الکرسی چنین آمده‌است:[۸]« یا علی، این آیه را به فرزندان، همسایگان و همگان بیاموز چرا که این آیه از تمام آیات نازل شده باعظمت‌تر است
نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391ساعت 11:18 ق.ظ توسط باران | نظرات ()

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست 

چنین که یخ زده تقویم ها هر روز

هزار بار بیاید بهار کافی نیست

به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند

برای کشتن حلاج دار کافی نیست 

گل سپیده به دشت سپید می روید

سپید بختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این روزگار سر برسد

دعای این همه چشم انتظار کافی نیست



 


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391ساعت 10:42 ق.ظ توسط باران | نظرات ()

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم 

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشت 

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکرد 

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه 

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!  

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!
گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم

گفتن:نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی

مارفتنی هستیم،مگه وقتش فرقی هم داره ؟
باز خندید و رفت، دل من رو هم با خودش برد!

 

دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...


نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین 1391ساعت 10:26 ب.ظ توسط باران | نظرات ()



غُربت آبادِ دیار آشناییها، بقیع!

همدم دیرینه غم هاى ناپیدا بقیع!

در تو حتّى لحظه ها هم بى قرارى مى کنند

اى تمام واژه هاى درد را معنى، بقیع!



نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1391ساعت 10:32 ق.ظ توسط باران | نظرات ()

به نقل از شهید احمد کاظمی:

...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟ 

گفتم: با سر

گفت:زودتر                                        

آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده،مهدی؟

نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم.

از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب

مهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.

نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.

گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))

گفت:((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))

گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل...

گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))

فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا ،احمد!

صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند...

ارتباط قطع شد.تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد..


نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند 1390ساعت 02:59 ب.ظ توسط باران | نظرات ()

مکه برای شما
فکه برای من
من بالو پر پرواز نمی خواهم
با همین پوتین های خاکی ام پرواز میکنم           شهید آوینی

بلیط ماندن است روی دستهای من
در این همه مسافر بهشت نبود جای من؟؟؟
رفیق عازم سفر،فقط سلام را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر


شما که مسافرید برای من هم دعا کنید
التماس دعا


نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1390ساعت 02:37 ب.ظ توسط باران | نظرات ()

خــــوان ای بلــبل خوش خوان که باز از نو بهار آمد

نسیـــــم رفته زین گلشــــــن به رخش گــــل سوار آمد

گذشت آن حسرت پائــــــــــیز ، بهار آمد فرحت انگیز

زغـــــــم شد ساغــــــرم لبریز، بهار خـــوشگوار آمد

به همه بگید بهار دوباره برگشت


نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1390ساعت 04:41 ب.ظ توسط باران | نظرات ()

سَلامٌ عَلى آلِ یسَّ اَلسَّلا مُ عَلَیْكَ یا داعِىَ اللَّهِ وَ رَبّانِىَّ آیاتِهِ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا بابَ اللَّهِ و َدَیّانَ دینِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا خَلیفَةَ اللَّهِ

وَ ناصِرَ حَقِّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلیلَ اِرادَتِهِ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا تالِىَ كِتابِ اللَّهِ وَتَرْجُمانَهُ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فى آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا بَقِیَّةَ اللَّهِ فى اَرْضِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا میثاقَ

اللَّهِ الَّذى اَخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا وَعْدَ اللَّهِ الَّذى ضَمِنَهُ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ اَیُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصوُبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَالْغَوْثُ

وَالرَّحْمَةُ الْواسِعَةُ وَعْداً غَیْرَ مَكْذوُبٍ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تَقوُمُ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تَقْعُدُ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تَقْرَءُ و َتُبَیِّنُ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تُصَلّى وَتَقْنُتُ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدُ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تُهَلِّلُ وَ تُكَبِّرُ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تَحْمَدُ

و َتَسْتَغْفِرُ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ حینَ تُصْبِحُ وَ تُمْسى اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فِى

اللَّیْلِ اِذا یَغْشى وَالنَّهارِ اِذا تَجَلّى اَلسَّلامُ عَلَیْكَ اَیُّهَا الاِْمامُ الْمَاْموُنُ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ اَیُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَاْموُلُ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ بِجَوامِعِ

السَّلامِ اُشْهِدُكَ یا مَوْلاىَ اَ نّى اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا

شَریكَ لَهُ وَاَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسوُلُهُ لا حَبیبَ اِلاّ هُوَ وَاَهْلُهُ

وَ اُشْهِدُكَ یا مَوْلاىَ اَنَّ عَلِیّاً اَمیرالْمُؤْمِنینَ حُجَّتُهُ وَالْحَسَنَ حُجَّتُهُ

وَالْحُسَیْنَ حُجَّتُهُ وَعَلِىَّ بْنَ الْحُسَیْنِ حُجَّتُهُ وَمُحَمَّدَ بْنَ عَلِی حُجَّتُهُ

وَجَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍّ حُجَّتُهُ وَموُسَى بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَعَلِىَّ بْنَ موُسى

حُجَّتُهُ وَمُحَمَّدَ بْنَ عَلِی حُجَّتُهُ وَعَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَالْحَسَنَ بْنَ

عَلِی حُجَّتُهُ وَاَشْهَدُ اَ نَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ اَنْتُمُ الاَْوَّلُ وَالاْ خِرُ وَاَنَّ رَجْعَتَكُمْ

حَقُّ لا رَیْبَ فیها یَوْمَ لا یَنْفَعُ نَفْساً ایمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ

اَوْ كَسَبَتْ فى ایمانِها خَیْراً وَاَنَّ الْمَوْتَ حَقُّ وَاَنَّ ناكِراً وَنَكیراً حَقُّ

وَاَشْهَدُ اَنَّ النَّشْرَ حَقُّ وَالْبَعْثَ حَقُّ وَاَنَّ الصِّراطَ حَقُّ وَالْمِرْصادَ حَقُّ

وَالْمیزانَ حَقُّ وَالْحَشْرَ حَقُّ وَالْحِسابَ حَقُّ وَالْجَنَّةَ وَالنّارَ حَقُّ

وَالْوَعْدَ وَالْوَعیدَ بِهِما حَقُّ یا مَوْلاىَ شَقِىَ مَنْ خالَفَكُمْ وَ سَعِدَ مَنْ

اَطاعَكُمْ فَاشْهَدْ عَلى ما اَشْهَدْتُكَ عَلَیْهِ وَاَ نَا وَلِىُّ لَكَ بَرىٌ مِنْ عَدُوِّكَ

فَالْحَقُّ ما رَضیتُموُهُ وَالْباطِلُ ما اَسْخَطْتُموُهُ وَالْمَعْروُفُ ما

اَمَرْتُمْ بِهِ وَالْمُنْكَرُ ما نَهَیْتُمْ عَنْهُ فَنَفْسى مُؤْمِنَةٌ بِاللَّهِ وَحْدَهُ لا شَریكَ

لَهُ وَ بِرَسوُلِهِ وَ بِاَمیرالْمُؤْمِنینَ وَبِكُمْ یا مَوْلاىَ اَوَّلِكُمْ وَ آخِرِكُمْ

وَ نُصْرَتى مُعَدَّةٌ لَكُمْ وَمَوَدَّتى خالِصَةٌ لَكُمْ آمینَ آمینَ .

 التماس دعا

حتما دعام کنید


نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1390ساعت 07:10 ب.ظ توسط باران | نظرات ()

یا ملجائ عند اضطراری

دوست من، می دانم كه چه می كشی خوب می دانم اما تو كه در دامنه آتشفشان منزل گرفته ای باید بدانی كه چگونه می توان زیر فوران آتش زیست. ما را خداوند برای زیستنی چنین به زمین آورده است چرا كه مرغ عشق ققنوس است كه در آتش می زید نه آنكه رنگین كمان می پوشد و در بوستان های عافیت، شكر می خورد و شكرشكنی می كند. مگر سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار آتش میتوان خرید؟
شهید آوینی



نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390ساعت 08:23 ب.ظ توسط باران | نظرات ()

همیشه لازم نیست حرف بزنی تا حرف دلت را گفته باشی
همینکه سکوت میکنم و میشنوم آرامم

حرفهایی را که در سکوتم میزنم همان حرفهاییست که قبل از این بتو میگفتم



سکوت و صبوریم را
به حساب  بی کسیم بگذار
شاید هنوز به چیزهایی پای بندم
چیزهایی که تو یادت نمی آید....!!!


نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390ساعت 03:40 ب.ظ توسط باران | نظرات ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin